Get Adobe Flash player

دسترسی سریع

آخرین دیدگاه ها

  • 02.01.1395 00:28
    تشکر ویژه از نگارنده مطلب اجرتان با ولی عصر(عج)

    ادامه مطلب ..و

     
  • 05.12.1394 05:50
    سلام خسته نباشید واقعا عالی بود زیباترین شعری بود که تا حالا گوش دادم در پناه امام زمان باشید ان شالله ...

    ادامه مطلب ..و

     
  • 29.11.1394 06:47
    لبیک یا سیدنا...

    ادامه مطلب ..و

     
  • 29.11.1394 06:45
    شهیدان را شهیدان می شناسند...

    ادامه مطلب ..و

     
  • 29.11.1394 06:44
    زیبا بود

    ادامه مطلب ..و

     
  • 25.11.1394 20:52
    جشنواره نرم افزارهای موبایل ایران - 1394 شما می توانید با ورود به لینک زیر، در صورت تمایل و رضایت از ...

    ادامه مطلب ..و

     
  • 07.11.1394 17:47
    سلام. وقتی روی صفحه اصلی بودم واقعا نیت کردم و به این صفخه اومدم. وقتی متن رو خوندم پشت مانیتور گریه ...

    ادامه مطلب ..و

     
  • 06.11.1394 19:58
    سلام نظرات رو میخواندم خیلی مشتاقم تا بتده هم در لیست ایمیل های شما قرار بگیرم با تشکر

    ادامه مطلب ..و

     
  • 06.11.1394 19:50
    سلام مطالبتونعالیه اجرکم عندالله خیلی دوست دارم منم جزو کانون تونئ بشم منم از فارغالتحصیلان همین ...

    ادامه مطلب ..و

عضویت در خبرنامه

لطفا برای اطلاع از آخرین مطالب سایت ایمیل خودتان را وارد کنید.

مادرانه

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

دل نوشته/ الگوی ناخودآگاه، روضه‌ی خودآگاه/ اگر کسی از من بپرسد چرا پزشکی آمدی، تقریباً هیچ دلیلی برایش ندارم. هرچه هم بگویم، دلیل‌هایی‌ست که بعد از انتخابم ساخته‌ام. فقط این روزهاست که جرئت دارم دلیل انتخابم را بگویم. جواب درستش این است که مادرم پزشک بود... همیشه وقتی همه دور هم جمع میشوند، بچه‌های فامیل را یک لحظه نمیتوانم ول کنم. اگر تازه راه افتاده باشند، اگر کنارشان نباشم، دلم آرام نمیگیرد. میدانم بعضی‌ها در دلشان مسخره میکنند. همان‌هایی که از فرهاد، شیرینش را گرفته‌اند و تصورشان از «مرد»، فرهاد بی‌شیرینِ کوه‌کن است. بعضی‌ها هم هی به هم می‌گویند چقدر بچه دوست دارد.

مادرانه

 

این وسط، بعضی‌ها هم از خودم میپرسند که بچه دوست داری؟ من هم با لبخند میگویم بله. اما جواب درستش این است، من بچه دوست ندارم، مادرم با بچه‌ها اینطور رفتار میکند... در دانشگاه، وقتی یکی درس زیاد بخواند، همه مسخره میکنند. «بابا تو دانشجویی دیگه درس چی‌ه!». اما من بچه‌درس‌خوان‌ها را بیشتر از بقیه دوست دارم، درس خواندن را هم همینطور. وقتی از من میپرسند که چه فایده دارد؟ من برایشان یک طومار دلیل علمی و فرهنگی و دینی و فلان و بهمان می‌آورم. اما جواب درست این است، مادرم درس خواندن را دوست دارد...

 

مشاورها عادتشان است، به پسرها هشدار میدهند که مادرتان در ناخودآگاهتان نشسته است، و روی همه‌ی انتخاب‌هایتان اثر میگذارد! اما چه میدانند... حتی امام من هم خودش اعتراف میکند که «مادرم برای من الگوست»... امام ناخودآگاهش کجا بود. end خودآگاه است. و این اعتراف چه خودآگاه شیرینی. تا باشد از این خودآگاه‌ها... مشاورهای عزیز، چند روزی دفترها را رها کنید، بیایید شب‌ها با هم برویم روضه. روضه‌ی مادر. تا ببینید چه مادری در ناخودآگاه‌هایمان نشسته است... البته توقعی نیست. درک نمیشود کرد که چه وجودی در ناخودآگاه‌های ما زندگی میکند. خودآگاه که روشن است! اما این ناخودآگاهِ تاریک را هیچکس درک نمیکند. جز همان کسی که خودش اعتراف کرده... ناخودآگاهِ تاریکِ روشن... و ما ادراک ما لیله القدر، لیله القدر خیر من الف شهر.

 

برای امام

 

آقای امام زمان، این روزها وقتی پای منبر مینشینم خوشحال میشوم. حالا میپرسید چرا؟ ما یک اشتراکی باهم داریم. منبری‌ها میگویند شما خیلی «مامانی» هستید. خوشحالم که حداقل در یک ویژگی مثل خودتان شده‌ام. آقا جان، حتی اگر در هیچ زمان دیگر نتوانیم درکتان کنیم، یک اینجا را همه با هم بهتر میفهمیمتان. آدم همه‌ش مادرش است. چه امام باشد چه نباشد. ما را شریک غم خود بدانید. یک امت نگرانتان هستند وقتی غصه میخورید. به سر به هوایی‌هایمان نگاه نکنید. هنوز که سنی نداریم. «این چند روز» مهدی‌جان، به خاطر وجود مادرتان میفهمیم چقدر تنهایتان گذاشته‌ایم. جالب است امامم، حتی آدم اگر امام هم باشد، باز مادرش بزرگترین کمک‌ها را در حقش میکند... «این چند روز»، یادتان برود که چقدر اذیتتان کردیم. «این چند روز»، سرتان را بگذارید روی شانه‌هایمان و راحت گریه کنید... قول میدهیم شانه خالی نکنیم... آجرک الله یا بقیه‌الله.

 

تنهایی

 

وقتی باهم ازدواج کردند، هر دو میدانستند چه قرار است بشود. قرار بود باهم دنیا را نجات دهند. گذشت و گذشت. علی (ع) تنها ماند. داشتم فکر میکردم چند نفر نیاز بود تا علی (ع) تنها نماند. فدای سلمان که آبرویمان را آن روزها هم حفظ کرد. اما آخرش باز هم بار تنهایی علی (ع) بیشترش روی دوش فاطمه‌اش بود. حالا، گذشته‌ها گذشته. مرور خاطراتمان بماند برای سخنرانی سلمان در حرم خورشید. الآن باید از گذشته‌ها یاد بگیریم. باید یاد بگیریم که هم را تنها نگذاریم. تنهایی‌های این روزهایم برایم ترسناک است. نمیدانم مثل عایشه بعد از جنگ جمل تنها شده‌ام، یا مثل زینب (س) بعد از جنگ روز عاشورا... نمیدانم من تنها گذاشته‌ام یا مرا تنها گذاشته‌اند... نمیدانم «بنده» نیستم و خدا برایم کافی نیست یا «بنده» هستم و دلم برای بندگان دیگر خدا تنگ شده... نمیدانم... خدا خودش عاقبتمان را به خیر کند. با این همه، هرجور شده، باید به بقیه ثابت کنیم که کنار هم بودن، چه فایده‌ای دارد که خدا اسباب با هم بودن را به وجود خودش نسبت داده است!

 

مادرجانم، رهبرم میگوید روزی یک سال کشور را این روزها میگیرد. میدانم «سیدعلی»تان دروغ نمیگوید. برای همین من هم این روزها دنبال روزیم هستم. سال پیش جاجتی داشتم. هنوز هم دارم. اما امسال یکی دیگه هم هست. یک حاجت حسابی. خودت دیدی تنهایی با علی (ع) چه کرد. به خدا سفارش کن امتِ پسرعمو‌یت تنها نمانند و هم را سفت بغل کنند. دست در جیب هم کردنش بماند برای سال بعد...

 

منبع: باشگاه قرآنی نور

این مطلب را به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

کد امنیتی
تغییر کد امنیتی