Get Adobe Flash player

دسترسی سریع

آخرین دیدگاه ها

  • 02.01.1395 00:28
    تشکر ویژه از نگارنده مطلب اجرتان با ولی عصر(عج)

    ادامه مطلب ..و

     
  • 05.12.1394 05:50
    سلام خسته نباشید واقعا عالی بود زیباترین شعری بود که تا حالا گوش دادم در پناه امام زمان باشید ان شالله ...

    ادامه مطلب ..و

     
  • 29.11.1394 06:47
    لبیک یا سیدنا...

    ادامه مطلب ..و

     
  • 29.11.1394 06:45
    شهیدان را شهیدان می شناسند...

    ادامه مطلب ..و

     
  • 29.11.1394 06:44
    زیبا بود

    ادامه مطلب ..و

     
  • 25.11.1394 20:52
    جشنواره نرم افزارهای موبایل ایران - 1394 شما می توانید با ورود به لینک زیر، در صورت تمایل و رضایت از ...

    ادامه مطلب ..و

     
  • 07.11.1394 17:47
    سلام. وقتی روی صفحه اصلی بودم واقعا نیت کردم و به این صفخه اومدم. وقتی متن رو خوندم پشت مانیتور گریه ...

    ادامه مطلب ..و

     
  • 06.11.1394 19:58
    سلام نظرات رو میخواندم خیلی مشتاقم تا بتده هم در لیست ایمیل های شما قرار بگیرم با تشکر

    ادامه مطلب ..و

     
  • 06.11.1394 19:50
    سلام مطالبتونعالیه اجرکم عندالله خیلی دوست دارم منم جزو کانون تونئ بشم منم از فارغالتحصیلان همین ...

    ادامه مطلب ..و

سهم انتظار

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

دختر مهدوی/ بعضی از کارها هستند که آدم از انجام دادن آن‌ها خسته نمی‌شود. مثلا اینکه بدانی قرار است به مشتری‌ات چیزی را بفروشی که چند ماه بعد یک بچه‌ی خوشگل و ناز از آن استفاده می‌کند، اینکه می‌دانی با مادر و پدرهایی همراهی می‌کنی که منتظرند، منتظر ورود یک مسافر. کار کردن در یک مغازه سیسمونی فروشی یعنی هر روز زندگی تازه، برای من که دوست دارم خودم روزی مادر یک بچه کوچک باشم کلی ذوق و شوق دارد.

سهم انتظار

 

نشسته‌ام پشت میز فروشگاه و چشمم به کمد صورتی و سفیدی است که تازه آورده‌ایم، خیلی ناز است، شبیه بستنی وانیلی و توت فرنگی است. وارد مغازه می‌شود و سلامی می‌کند و قدم زنان از کنار وسایل رد می‌شود، خانم میانسالی است که آرام راه میرود و گوشه روسری آبی فیروزه‌ای رنگش از چادر مشکی‌اش بیرون زده است، صورت سفید و کشیده‌ای داشت که پوستش روی گونه‌ها شل‌تر شده بود. با دقت تک تک وسایل نوزاد را نگاه می‌کند. مشتری‌های ما به طور معمول خانم‌های جوان باردار هستند که تنها، یا با خواهر و مادر یا همسرشان می‌آیند، مادربزرگ‌ها معمولا فقط نگاه می‌کنند و می‌روند تا با دخترشان بیایند.

 

جلو می‌روم و می‌پرسم: "نوه شما دختره یا پسر؟" نگاهم می‌کند و می‌گوید: "خسته نباشی دخترم، دختر و پسر"، ذوق می‌کنم و می‌گویم:"وای دوقلو! کی به دنیا می‌آین"؟! حرفی نمی‌زند. از حرفم پشیمان می‌شوم و می‌گویم:"می‌خواین بهتون کمک کنم؟" قبول می‌کند و من از هر وسیله یک آبی و یک صورتی‌اش را برایش می‌گذارم.

 

شیشه شیر، چند تا عروسک صدادار، دندونی، تب سنج، وان و لگن، وسایل بهداشتی، پانزده تکه‌ای سایز یک، پنج تکه‌ای سایز یک و دو، حوله، جوراب، چند دست بلوز و شلوار، کمد چوبی بستنی وانیلی و توت فرنگی، بارانی آبی و سفید، از سرویس کالسکه  فقط گهواره و روروئک را انتخاب می‌کند و من باز آبی و صورتی را می‌گذارم. وقتی همه وسایل کامل می‌شود، می‌پرسم:"امر دیگه‌ای باشه؟!"

 

می‌گوید:" از همه این‌ها 26 تای دیگه هم می‌خوام." چشم‌هایم گرد می‌شود و طوری نگاهش می‌کنم که خودش مجبور شد که توضیح دهد:" برای 14 تا دختر و 14 تا پسر دارم سیسمونی می‌خرم." بعد از کلی حرف زدن فهمیدم که خودش بچه‌ای ندارد و حالا تصمیم گرفته یک مرکز نگهداری از کودکان بی‌سرپرست تاسیس کند و از 28 بچه بی سرپرست مراقبت کند، می‌گفت می‌خواهم با 14 تا نرگس و 14 تا مهدی به سال‌ها انتظار بچه‌داری پایان دهم.

 

برگرفته از کتاب سال‌های فاصله/ سازمان فرهنگی و تفریحی شهرداری مشهد

 

هم‌چنین بخوانید: کدام فاطمه؟ کدام زهرا؟

این مطلب را به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

کد امنیتی
تغییر کد امنیتی